امروز يا بهتر بگم امشب مي خوام حرف دلم رو به عشقم بگم و اينجا نوشتم تا همه شما قضاوت كنيد :
عشقم بهم تهمت زده كه با يكي ديگه هستم. به چه دليل؟؟؟ بخونيد
من با توجه به شغلم زياد با خانم ها سرو كار دارم. تعريف نيست ولي زياد درخواست دوستي بهم ميشه كه عشقم هم اينو ميدونه.من تا حالا به هيچكدومشون جواب مثبت ندادم ولي مدتي است دختري در زندگي من اومده كه به خودش اين حق رو داده تا منو با اسم كوچيك صدا كنه. از قضا امروز كه با عشقم بودم اون خانم اس ام اس داد و خيلي راحت تو اس ام اسش اسم منو نوشته و چند كلمه. اس ام اسش طوري بود كه درخواست كاري رو از من داشت و براي متقاعد كردن من تو اون اس ام اس نوشته بود {{ آفرين ، آفرين ، آفرين}}تا من متقاعد بشم . حالا عشق من ميگه رابطه داريد. ميگم يه راه حلي جلوم بزار تا بتونم كاري كنم كه كسي مزاحمم نشه ، راهي نداره كه بهم پيشنهاد كنه. ميگين چيكار كنم؟بخدا من بيگناهم ، حالا عشقم از سر لج من ميخواد با يكي دوست بشه . نميدونم چرا يهو اينجوري شد . اون كه ميدونه شرايط منو .
خواهش ميكنم يه راه حل بزارين جلوم
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟
روي اين آبي آرام بلند ، كه ترا، مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه توچندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم ، مي بينم ، من به اين جمله نمي انديشم ،
بتو مي انديشم ،
اي سراپا همه خوبي ،
تك و تنها بتو مي انديشم
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال كه باشم ، بتو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا،
تو بمان با من ،تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب !
من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند !
اينك اين من ، كه به پاي تو در افتادم باز،
ريسماني كن از آن موي دراز ،
تو بگير !
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است !
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
همه را خاموش کن! نلرز!
از پله ها پایین بلغز!
ازخنده های رنگ پریده ی کودکان ِهمسایه بپر! نلرز!
از باری های کهنه ی نارنجی
از مادرانی که در کالسکه ی کودکانشان عصا حمل می کنند، بگذر! نلرز!
از نفس های مرطوب هوا روی برگ های درختان برگ ریز بی آنکه بگذری بگذر!
با سر بکوب به این درخت تبریزی نلرز!
از مکعب های مودّبِ مرتّبِ چیده در کناره ها
قهوه خانه ها قحبه خانه ها وهرچه خانه ها و خُب!
پیاده تا دریا
پای پیاده بکوب تا دریا و برنگرد! بلرز!
دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
ازمن بگريزيد که مي خورده ام امشب
با من منشينيد که ديوانه ام امشب
ترسم که سرکوي تو راسيل بگيرد
اي بي خبر از گريه مستانه ام امشب
يک جرعه آن مست کند هر دو جهان را
چيزي که لبت ريخت به پيمانه ام امشب
بي حاصلم از عمر گران مايه فروغي
گر جان برود درپي جانانه ام امشب
دوساله كه نيومدم تو وبلاگم .
دلم ميخواست اين وبلاگ رو فراموش كنم ولي تو گوگل مطلبي رو سرچ ميكردم وقتي يه لينك رو ديدم روش كليك كردم ديدم رفت تو وبلاگم . دلم يهو گرفت . بدجوري هم گرفت ولي تصميم دارم راش بندازم و ميندازم .
پس منتظرم باشيد
بعد از خیلی چند وقت ( وقت که چه عرض کنم باید بگم قرن) دوباره مطلب نوشتم
هیچ احساسی هم ندارم
فکر نکنید خوشحالم
از رو بیکاری دوباره مطلب نوشتم
شاید دوباره بیکار بشم بیام مطلب بنویسم
نمیدونم
ولی اینو میدونم که دل همتون واسم تنگ شده
دوستم داشته باشین
تا
دوستون داشته باشم
فعلا
بای
تولد حضرت فاطمه الزهرا بر تمام مسلمین جهان مبارک باد
شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظارست
حرف قلب من اين بوده و هست كه بيايي بهارست
قوي دل در لحظه اي را شمرده تا تو از شهر غربيت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شايد بدانم كجايي
شهر لب باغ دل مرز احساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
عكس روياييت را نهادم توي يك قاب عكس طلايي
با كمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي
مي تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوي رسيدن
باز هم حسرت روي يك شمع حسرت دسته اي پونه چيدن
حسرت سرخ فرداي غربت بي امان لحظه ها را شمردن
آرزو كردني بي سرانجام دل به امواج عشقي سپردن
سال رفت و من و پونه و تو حبس در بندهاي جدايي
يك جهان حسرت مهرباني عالمي آرزوي رهايي
من نگاه تو را اولين بار روي يك شعر نمناك ديدم
قصه سبز زيباييت را از زبان غزل ها شنيدم
باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد
دل به ياد تو يك سال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد
يادگار تو يك عشق پاك ست توي گلداني از آرزويم
خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گه گاه آن را ببويم
چشم تو نقطه عطف دلهاست ديدنت مرهم قلب عاشق
گونه ات سرزمين تبسم خنده هاي تو رنگ شقايق
تا بيايي به روي دل خود عكس يك ياس تنها كشيدم
توي نقاشي چشمهايت انتظاري شكوفا كشيدم
هيچ كس با دل من نيامد تا لب جاده هاي رهايي
منتظر مانده ام روي يك پل تا كه شايد از آن سو بيايي
آسمان تا نگاهي به من كرد ديدگانش پر از اشك غم شد
نقره هايش هم از غصه تب كرد يك گل از خنده زهره كم شد
بركه اش كه مرا ديد و قلبش مثل يك نرگس منتطر شد
قصه ام را به آلاله گفتم بر لبش حسرتي منتظر شد
هركسي كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد
سنگ هم قصه ام را شنيد و صادقانه خدا را صدا كرد
باز هم تو در آنجايي و من منتظر مانده ام تا بيايي
درس من و رمز زيبا شكفتن قلب من دفتر آشنايي
گفته بودي اگر قاصدكها از سفرهاي رويا بيايند
گفته بودي اگر شاپرك ها شهريمان را گلستان نمايند
گفته بودي اگر صد شكوفه در ميان گلستان برويد
گفته بودي اگر يك پرستو برگ آلاله اي را ببويد
گفته بودي اگر توي قلبم باغي از ياس خوشبو بكارم
گفته بودي اگر مثل باران روي دلهاي عاشق ببارم
باز مي گردي و در كنارم قصه عشق را مي نگاري
پس چه شد نسترن ها شكفتند بازگرد اي نسيم بهاري
ابرو به هم كشيدم و گفتم
چون من در اين ديار بسي هست
رو كن به ديگري كه دلم را
ديگر نه گرمي هوسي هست
رنجور و خسته گفتي : اگر تو
بيني به گرد خويش بسي را
من نيز ديده ام چه بسا ليك
غير از تو دل نخواست كسي را
جانم كشيد نعره كه : اي كاش
اين گفته از زبان دلت بود
اي كاش عشق تند حسودم
يك عمر پاسبان دلت بود
اينك در سكوت شبانگاه
در گوش من صداي تو آيد
در خلوت نهان خيالم
يادي ز چشم هاي تو آيد
آن چشم ها كه شب همه ي شب
عمري به چهره ام نگران بود
چشمي كه در سكوت سياهش
صد ناگشوده راز نهان بود
چشمم ز چشم هاي تو خواهد
كان گفته را گواه بيارد
دردا كه اين سياهي ي مرموز
جز موج راز ، هيچ ندارد
تا مگر شيشه اين كاخ به هم درشكند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سكوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوي پرواز است
وقتي كه بامدادان
مهر سپهر جلوه گري را
آغاز مي كند
وقتي كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز مي كند
آنگه ستاره سحري
در سپيده دم خاموش مي شود
آري
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بي طلوع گرم تو در زندگانيم
خاموش گشته ام
ایران ۱ مکزیک ۳
شکستی که میرزاپور به ایران تحمیل کرد
مقدماتی جام جهانی ۲۰۰۲ همین اشتباه رو با عراق تو عراق کرد و گل خوردیم
حالا ۴ سال گذشته و باز همون اشتباه
دائی تو زمین راه میره کریمی تعویض میشه
آقای برانکو حالا دیدی ایرانیها از تو فوتبال را بهتر می فهمند
ایرانیها این روز ها رو می دیدند که انتقاد می کردند
با این همه حمایتی که شد
گل کاشتید بچه ها
من این باخت رو به دادکان و برانکو که به هدفشان رسیدند تبریک می گویم
همه ایران فدای دائی شد
جام هجدهم هم آغاز شد
دنیا به ماه عسل می رود
به امید قهرمانی آلمانها
و
به امید اینکه ایران از گروهش سعود کند
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست .
غريو باد هياهوگر
- به باغها پيچيد
و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد
و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده
- محو گشت
- پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پير است
درخت عريان شد
طوفان سهمناك به يغما گشود دست
مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست
لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس
طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را
كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را
در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين
گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است
غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ
از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سيل تا به گريبان نشسته اند
لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن
گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته
چون آرزوي من
مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم
خنديد برق رنج به بي آشيانيم
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم
از زندگانيم
بيائيد از سايه - روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم .
و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم .
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران، نوشابه
جادو سر كشيم .
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم .
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم .
خود روي دلهره پرپر كنيم .
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه .
نشتابيم، نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور .
عطش را بنشانيم، و به خورشيد اشاره كنيم .
مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز
مادر را نشكنيم .
برخيزيم، و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم .
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم .
و نلرزيم، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآرييم .
آتش را بشوئيم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم .
قطره را بشوئيم، دريا را در نوسان آييم .
و اين نسيم، بوزيم و جاودان بوزيم
و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم
و اين گودال، فرود آئيم و بي پروا فرود آئيم .
بر خود خيمه زنيم، سايبان آرامش مائيم
ما وزش صخره ايم، ما صخره و زنده ايم
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم
پرواز و چشم به راه پرنده ايم
تراوش آبيم و در انتظار سبوئيم
در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد
از رسيدگي پوسيد
بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم
چون جويبار، آئينه روان باشيم: به درخت، درخت را
پاسخ دهيم
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم
برويم، برويم و بيكراني را زمزمه كنيم .
اي عبور ظريف!
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
***
اي حياط شديد!
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد - اين حجم غمناك -
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.
***
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط معلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه.
شكل آن كاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.
***
اي نگاه تحرك!
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
***
اي حضور پريروز بدوي!
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سؤال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده! ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي.
امروز مي خوام يکم درد دل کنم.اونائي که از قبل با وبلاگ من آشنائي دارند مي دونند که يه مدت تعطيلش کردم.آخه هدفي واسه نوشتن نداشتم.به اصرار بعضي ها وبلاگ رو دوباره راه اندازي کردم. فقط به اين اميد که دوباره نخوام تعطيلش کنم.ميدونيد من اين وبلاگ رو درست کردم تا گهگاهي حرفاي دلمو بگم.حالا چه با شعر و چه با حرف.و فکر مي کنم خيلي از حرفامو هم تونستم بزنم.ولي کو گوش شنوا و کو دلي که ...،در هر صورت خيلي ها ما رو فراموش کردن و خيلي ها هم فراموش کردن که واسه چي اين وبلاگ رو زديم.متاسفانه نمي تون بي پرده حرف بزنم به قول شاعر همه حرفها که آخه گفتني نيست.در کل ، شايد تصميم گرفتم تعطيلش کنم ولي اگه تعطيلش کردم ديگه بر نمي گردم.
جالب اينجاست ، من واسه اون کسي که وبلاگ رو زدم اون حتي آدرس وبلاگم رو هم نمي دونه . هرچند اگه مي دونست هم فرقي نمي کرد.
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله هست دگر حوصله ای نیست
ديگه سرتون رو درد نميارم . فعلا خدانگهدار
حدس میزنم که هوا روشنتر خواهد شد
مردم، آسوده
آسمان، آبی
ماه ... بیخيال و
ستاره به خواب،
و من که باز با همين سيگارِ لعنتی
راهِ خود را خواهم رفت!
بعدها میفهميد!
يعنی يکیيکی میآييد
بالای مزارِ ماه مینشينيد
و آهسته میگوييد
اين شعرِ ساده از تو نبود
آسمان يادت داد.
گاه بايد از شدت سادگی
به ستاره رسيد.
ديدی هوا روشن شد
مردم، آسوده
آسمان، آبی ...!
حالا فقط يکی دو صبحِ ديگر تحملم کنيد،
پشتِ سرم، صدای پَرپَرِ پروانه میآيد
ماه میآيد، يک سلسله ستاره ...، ستارهی روشن،
حتی يک عده هنوز ...!
ديدی هوا روشن شد!
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
از آسمان شبزده در شب
تگرگ مي باريد
و از تمام درختان بيد
با وزش باد
برگ مي باريد
كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت
به جاودان پيوست
و بازوان بلندش
كه نام نامي او را هميشه با خود داشت
به جان جان پيوست
به بيكران پيوست
بزرگي بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.
***
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
***
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.
***
و بارها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.
***
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.
عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن
عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب
عشــق يعني تشنگي يعني سراب
عشــق يعني خواستن و له له زدن
عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت
عشــق يعنـي چون همـيشه باختن
عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم
عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم
عشق یعنی؟
ريشه در خاك
ريشه در آب
ريشه در فرياد
***
شب از ارواح سكوت سرشار است .
و دست هائي كه ارواح را مي رانند
و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .
- ما رقصيده ايم .
ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .
- دو شبح در ظلمات
در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .
- ما رقصيده ايم
ما خستگي ها را باز نموده ايم .
***
شب از ارواح سكوت سرشار است
ريشه از فرياد
و
رقص ها از خستگي
محبوب خوب من
من عازم نبردم
گفتي وداع ؟
هرگز
دشمن وداع آخر خود را
بايست كرده باشد
من از نبرد
پيش تو
برمي گردم .

